خطی از خاطره!
یک گله گوسفند که راهی روستا میشد و بچه هایی که شادی کنان و سر به هوا به دنالشان راه می افتادیم و چه شیطنت هایی که نمی کردیم، یک هو می دیدی نصف گله سرازیر شد سمت مزرعه ی ینجه ای که دم راه بود و این ما بودیم که به سر زنان می دویدیم دنبالشان! یادم نمی رود شبهایی را که برادر یا خواهر هایمان تا دم کوچه یا تا اول روستا می آمدند دنبالمان چرا که ما سرگرم بازی شده بودیم و حواسمان به غروب آفتاب نبود و دیر کرده بودیم و سابقه نداشت! یا شبهایی که هنگام گذر از کنار باغ همسایه ناخنکی هم به" لوشی" یا "گیلاس" هایش می زدیم، یا با این توجیه که باغ خاله مان است و دزدی نیست دلی از عزای انگور های "خلیری" و "سرخک" در می آوردیم.
هنگام درو گندم و جو که میشد تمام هم و غم مان این می شد که از "آجار" پر از "دانه" مان نگهداری کنیم و برای همین هم تا دیر وقت سر مزرعه می ماندیم تا همه بروند و بعد ما برویم، البته خودمانیم، همیشه هم بودند دوستان یا رفیقانی که چشم طمع داشتند به آجار های دیگران! گاهی اوقات هم با عجز و لابه از پدرمان می خواستیم که اجازه بدهد تا به صورت شراکتی با پسر عمویمان گوسفند بچرانیم تا از شر تنهایی خلاص شویم. صبح های زود از خانه بیرون می زدیم تا قبل از گرم شدن هوا گله مان را سیر کرده باشیم، نزدیک های ساعت هفت و نیم(قدیم! به سبک روستا) که میشد تب و تاب رفتن به سر آب و آبیاری گوسفندان ما فرا می گرفت و ما همیشه دورترین جای ممکن را برای آبیاری انتخاب می کردیم تا دقایقی بیشتر را خوش باشیم، خاصه که اگر یکی از دوستانمان هم در نزدیکی ما بود که دیگر واویلا بود! یک ساعت طول می کشید تا برویم و بر گردیم چون بر سر آب معمولا نیم ساعتی گوسفندان را می خواباندیم و سری هم به انگور های خاله می زدیم یا با دوستمان آب بازی می کردیم. سر زمین هم برنگشته به بهانه ی اینکه گله ی "مسلم چوپان" می آید و امکان دارد که گوسفندها قاطی گله شوند، زودی برمی گشتیم سمت روستا، به روستا که می رسیدیم تازه شروع مرحله ای جدید از وظایف چوپانی بود: رفتن به "یاتاق" و بعدش هم بردن بره ها("خالاما") به "یاتاق".......
ادامه دارد.......
(با عرض پوزش از کیفیت پایین عکس ها)
زندگی فرصت با هم بودن است!