اول یک جوک بگم (قبلا فکر می کردم این جزء جوکای محلی خودمونه بعدا فهمیدم که توی گلستان سعدی هم هست!): یه روباه داشته فرار می کرده، ازش می پرسن: ((چرا فرار می کنی؟)) میگه: ((دارن شیرا رو می گیرن.)) بهش میگن: ((خوب تو که شیر نیستی)) جواب میده: ((تا من بخوام ثابت کنم شیر نیستم کار از کار گذشته!))

    این یکی از حکایت های قدیمی ماست. چون ترکی نوشتن و همچنین خواندن آن سخت بود، فارسی نوشتم.

    زوج جوانی کشاورز در روستایی (احتمالا نوده!) زندگی می کردند. یک شب نوبت آبیاری آنها بود. داماد جوان، شب را با کار آبیاری سپری کرد. صبح زود، نوعروس با ذوق و شوق تمام، چای و صبحانه برای شوهر خود به محل زمینشان برد و بعد از سلام و خسته نباشید به شوهر خود، او را دعوت به نوشیدن چای و خوردن صبحانه نمود ولی در کمال تعجب، با سکوت و بی تفاوتی شوهر جوان مواجه شد و بارها دعوتش را تکرار کرد، ولی او همچنان بی تفاوت بود. عروس با دلی غمگین و چشمانی اشکبار، صبحانه و چای را به روستا (احتمالا نوده!) برگرداند. مادر عروس با دیدن دختر خود، علت ناراحتی او را جویا شد و بعد از شنیدن ماجرا و کمی تفکر، پرسید: ((آیا در بین راه، چیز خاصی ندیدی؟)) دختر گفت: ((نه، چیز مهمی که ندیدم ولی کنار شوهرم، یک موش مرده افتاده بود.)) مادر عروس به کنه ماجرا پی برد و ظرف صبحانه را از دختر گرفت و به سمت زمین راه افتاد. وقتی به موش مرده رسید، با صدای بلند و با هیجان تمام فریاد زد: ((بو شیر ژیانو کیم اولدوردو! بو ببر بیانو کیم اولدوردو!)) داماد با شنیدن این حرف، با غرور تمام، بیل خود را بالا گرفت و به هوا جست و با صدای بلند گفت: ((من. من.))