پدر، مادر، شما متهم اید!
...............هنوز تو یه گوشه از این مملکت یه عده پیدا بشن که مثل عصر قجر و شاید هم جاهلیت، بر اساس تعصبات بی جای قومی و تفکرات مزخرف و عقب افتاده ی قبیله ای، بیافتن به جون هم و چند نفر رو هم بکشن." برام غیر قابل باور بود. تا این که این اتفاق بغل گوش خودمون هم افتاد، یعنی توی روستای خودمون و اینجا بود که به خودم گفتم: اره هنوز هم میشن! اونم توی روستایی که مردمش از سالیان قدیم توی منطقه به داشتن فرهنگ و شعور بالا و دیانت معروف هستن و وصف مراسمات دینی و عزاداری ها و صفوف نماز جماعتشون زبانزد بقیه ی روستا ها بوده.
پرده ی دوم:
همیشه چندتا سوال بود که ذهنم رو مشغول کرده بودن و اونا رو از خودم می پرسیدم که: چراروستای ما به این سمت رفته که روز به روز وضع فرهنگیش خرابتر میشه؟ و علیرغم افزایش جمعیت، تعداد افراد تحصیل کرده ی روستا نسبت به سال های قبل کاهش چشم گیری داشته؟ چرا توی روستایی به این بزرگی هنوز طرح هادی روی زمین مونده؟ چرا صفوف نماز جماعت مسجد روستا رو فقط ریش سفیدان و پدر بزرگ ها پر می کنند و خبری از جوونا و بچه ها نیست؟ چرا ارزش های دینی اینقدر کمرنگ شده؟ و هزاران سوال دیگه که جوابی براشون پیدا نمی کردم. تا اینکه از قضیه ی دعوای قبیله ای روستا با خبر شدم و یه سوال دیگه هم به انبوه سوال هام اضافه شد: "چرا یک اختلاف کوچک بین دو نفر تبدیل به دعوایی قبیله ای میشه؟ و وقتی از جزئیات ماجرا باخبر شدم، تقریبا جواب سوالاتم رو هم پیدا کردم و همون جا بود که گقتم:
پدر، مادر، شما متهمید!
شما بودید که به من بخشش و گذشت و ایثار رو یاد ندادید، شما بودید که وقتی با پسر همسایه دعوا کرده بودم، نگفتید: "پسرجان، نکن!" و سیلی ای زیر گوشم نزدید و در عوض خودتان هم به کمک من آمدید و شروع کردید به دعوا با خود همسایه! شما بودید که وقتی فهمیدید از باغ کناریمان بادام چیده ام نگفتید که "ببر و بریز سر جایش، خوردن مال مردم حرام است." و فقط لبخندی زدید و گذشتید. شما بودید که همیشه نمازهایتان را آخر شب و نصفه و نیمه می خواندید و یک بار هم مرا کنار دست خودتان تا مسجد نبردید که لااقل بفهمم جایی هم به نام مسجد وجود دارد که در آن نماز را اول وقت و به جماعت می خوانند. شما بودید که وقتی با هم برای آبیاری مزرعه میرفتیم همیشه توصیه می کردید که پنج دقیقه زودتر آب مردم را ببندم...... .. .. و گذشت و گذشت تا من بزرگتر شدم و باز هم شما بودید و من! من که در کوچه های روستا چرخ می زدم و آسایش دیگران را سلب می کردم و شما که یک بار هم نگفتید: "پسرجان مزاحم مردم نشو!" من بودم که نمازم را نمی خواندم و شما بودید که می گفتید: "اشکال ندارد خسته ای" من بودم که نصفه شب در کوچه ها پرسه می زدم و شما بودید که یک بار هم نگفتید: "پسرجان، نکن!"
و من باز هم دعوا کردم، اما نه! اینبار شما بودید که با همسایه دعوا کردید و من بودم که به عوض بچگی هایم به کمکتان آمدم، و خاک بر سر من که آمدم، کاش که نمی آمدم، کاش لحظه ای هم با خود فکر می کردم که چرا؟ چرا من باید با همسایه و دوست وآشنای قدیمی ام دعوا کنم؟ کاش لحظه ای این تفکرات عقب مانده ی قومی و قبیله ای را کنار می گذاشتم و با عقل خودم تصمیم می گرفتم. کاش وقتی که از من کمک خواستید به جای برداشتن چوب و چماق کمی هم تامل می کردم و دنبال حق و حقیقت می گشتم. کاش از اشتباهات طرف مقابلم چشم پوشی می کردم و دست شما را هم گرفته و به خانه می آوردمتان. کاش با کمک نابه جای خودم آبروی چندیدن و چند ساله ی روستایمان را بر باد نمی دادم.
و ای کاش!..... ای کاش یک بار در طول عمرم به من می گفتید: " پسرجان، نکن!"
زندگی فرصت با هم بودن است!